مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى

فهرست و پيشگفتار 19

ميزان الطب ( فارسى )

مخصوصاً ، اين دكارت بود كه بر پايهء بينش مكانيستى خود در صدر تاريخ جديد غرب ، اتخاذ چنين روشى را به دانشمندان توصيه كرد . در واقع اگر بخواهيم اين روش را از لحاظ فلسفى مورد بررسى قرار دهيم ، بايد بگوييم فرض فلسفى نهفته در آن اين است كه « كل » هيچ گونه حيثيتى مستقل از اجزاء خود ندارد و خاصيت آن همان جمع جبرى خاصيتهاى اجزاء است . اعمال تام و تمام رياضيات بر طبيعت نيز بر همين طرز تلقى استوار است . اما در جهان بينى سنتى كه هستى را منحصر به محسوسات متكثر مستقل از يكديگر نمىدانند ، « كل » حيثيتى دارد كه آن را نمىتوان صرفاً همان جمع جبرى حيثيات و خصوصيات اجزاء دانست . به عبارت دقيقتر در علم جديد آنچه اصل قرار مىگيرد كثرت است ، و وحدت مشهود در موجودات و ارگانيسم‌ها ، يك وحدت اعتبارى است نه وحدت ذاتى ، در حالى كه در جهان بينى سنتى در يك موجود واحد ، هم وحدت مىتواند اصيل باشد و هم كثرت ، و كل مىتواند به عنوان يك كل ، خاصيتى داشته باشد كه در هيچ يك از اجزاء آن نباشد . بارى ، طب سنتى نيز براساس چنين فلسفه‌اى ، به طبيعت نظر مىكند ، و بدن انسان را تنها مجموعه‌اى از اجزاء كه فقط با يكديگر ارتباط مكانيكى دارند تلقى نمىكند ، بلكه در بدن به نوعى مديريت مستقل قائل است كه از آن به « نفس » تعبير مىكند ، و به همين دليل در بدن از يك حقيقت واحد به نام « مزاج » سخن مىگويد كه در ايجاد و حفظ سلامت بدن ، سابقه‌اى بنيادى دارد ، و از لحاظ فيزيولوژيكى نيز به جاى آن كه بسيارى از اختلال‌ها و آسيب‌ها را منحصراً در اعضاى جزيى بدن سراغ بگيرد ، آنها را در درجهء اول معلول اختلال مزاج مىدانند . خلاصه اينكه در طب قديم براى كل بدن ، شأن مستقلى قائلند و اختلال اجزاء را ناشى از بر هم خوردن تعادل آن حقيقت كلى مىدانند ، و سلامت انسان را